چه راحت و ساده گولمون می زنن!!

می زنن تو گوشمون،تا میایم یه چیزی بگیم با خنده می زنن توی اون یکی گوش. آخرش هم با یه بستنی کیم راضی می شیم به شون چیزی نگیم.ازشون هم بابت اون بستنی تشکر می کنیم.چه راحت. چه قدر خوبه که کینه ای نیستیم!!!؟ که با عاطفه ایم. مهربونیم...

چه ساده احساسات و تمرکز و عقل و هم چی مون رو به بازی می گیرن و اصلا نمی فهمیم که چی به چی شد!!

می خندیم... سعی می کنیم بخندیم ... فقط می خندیم... چون بهمون گفتن :" بخندی یعنی شاد شادی،پس بخند!!". اما نگفتن کی بخند. کی اخم کن. و کی اعتراض.

چه قدر یاد آل احمد می افتم که از این مسئله گاهی اوقات نوشته هاش بوی اشک می داد...

ای بابا...

بالا بریم پاییم بیایم،جالب ترین انسان های روی کره ی زمین به شمار میریم.

نتیجه ی شب شعر روزانه. یانگوم،این جا

جالب ترین شب شعر دانشجویی در دانشکده ی مدیریت دانشگاه تهران برگزار شد.می خواستم خیلی بنویسم از این موضوع جالب،اما...

گیتار!!!!! توی شب شعر. خواننده ی پاپ و خوندن ترانه ی عربی و ایرانی.. از اون همه متقاضی برای خوندن شعر تنها وقت به چهار نفر رسید.منم که گذاشتم واسه بعد.شرایط مهیا نبود و ذهن دوستان جای دیگه بود.نمی دونم. نمی دونم کی توانایی برگزاری یک مراسم رسمی و کلاسیک رو پیدا می کنیم. ما کی می خوایم جدی باشیم؟!! مثه این که هنوز خیلی خیلی جا داریم برای کار.برای این که بفهمیم کی باید جدی باشیم و کی بخندیم و ... .

تو خودت رو ناراحت نکن. خوب می شه. وقتی یه چهار سال دیگه... . اینم بگم که جناب سهیل خان محمودی (حسن ثابت محمودی) هم ما رو پیچوندن و تشریف نیاوردن.

 

یانگوم هم گویا قراره سه شنبه(۲۴/۷) بیاد این جا. ولی این بار دیگه پیچوندنی در کار نیست. چون مسئولین می دونن برخی دخترای دانشکده کله شون رو می کنن اگر که یانگوم جان علی دایی رو در مراسم ظهر سه شنبه توی تالار دانشکده ی مدیریت تنها بذاره. پس روی اطلاعیه هایی که اسم "یانگوم" رو روی آون ها می شه خوند چهار صد تا مهر دانشکده رو زدن.بیبینیم و تعریف کنیم.فکر کنم کلکی تو کاره

شب شعر روزانه

سه شنبه قراره حسن ثابت محمودی(با تخلص سهیل!!) بیاد دانشگاه. وسط ظهر شب شعر داریم!!!

 

ادامه نوشته

اولویت گم شده

چند روزه که اولویت هام ناپدید شدن.نمی دونم کجان. برنامه ی کلاس خودم و زبان و درس های دانشگاه و کتاب هایی که باید بخونم و فیلم هایی که باید بگیرم و بدم و نوشته هایی که فقط طرحشون توی ذهنم مونده و ... .

 امروز اومدم آپ کنم.چند خط تایپ کردم و بقیه ش یادم رفت که درباره ی چی بود. این کلاسی که می خوام برقرار کنم و کار جدی تری رو به انجام برسونم خیلی داره ازم انرژی می گیره. وبلاگم هم که دیگه هیچی. اگه دو روز بهش سر نزنم خوابش  رو می بینم!!! دارم فکر می کنم کتاب بعدی ای رو که بخوام بخونم از چه مدلی باشه. آخرین کتاب دید و بازدید بود و قبلش هم سه تار از جلال (آل احمد).بی نظیر بودن.  سرم درد گرفته. تو مترو با آقایی سر صحبت رو باز کردم و بهم گفت:دانشجوهای دانشگاه تهران باید تو خواب هم فکر کنن!!! منم که بی جنبه. در مورد هر چی بگی دارم فکر می کنم. تعداد سوال های بی جوابم روز به روز(نه! دقیقه به دقیقه!!)زیاد می شن. امروز به خودم قول دادم که دوباره برنامه بریزم. گرچه برخی دوستان کم لطفی کردن و برنامه هام جا به جا شد،ولی خوب دیگه.دیگه نمی تونم . فکر کنم برنامه ی فوق العاده ای بشه. وقتی ریختم دوباره برمی گردم.فعلا قربون همه ی مصمم ها...

یه جمله ی موفقیتی...

"آدمی زاده افکار خویش است فردا به همان دست آوردی می رسد که امروز اندیشیده است."
نقل از ستاره

برای ادریس:

"مصمم شويد كه كارى بايد صورت گيرد، سپس راه انجام آن را خواهيد يافت . آبراهام لينكلن

nsun

جمعه با یه نفر قرار گذاشتم سر پارک وی. حالا کی؟! ساعت ۱ بعد از ظهر. بعد از کنکور ۸۶ و اعلام و نتایج و از این حرفا، این دوست هنوز در بلاتکلیفی بود و معلوم نبود که :می ره هند؟ یه سال دیگه می خونه؟ منتظر تکمیل ظرفیته؟!!! این بلاتکلیفی من رو هم آزار می داد تا اینکه درست  ۱ ساعت بعد از تماس تلفنی م باهاش ای قرار رو گذاشتم.با چه ذوق و شوقی آماده شدم واسه قرار عجیبم این موقع ظهر. هر دو سر وقت رسیدیم. از پارک وی تا پار ک ملت از گل و بلبل و این که چه هوای توپی شده و از این چیزا گفتیم.به پارک که رسیدیم کوله م رو باز کردم و جلسه مون رو شروع کردیم.گفت و شندیدم و گفتم و شنید...  از برنامه ای که براش می خوام بریزم برای دو درسی که بهش قول داده بودم(عربی و زبان) گفتم.گفتم که اول یه آزمون تعیین سطح می گیریم... نقاط ضعف مشخص می شه... بعد شروع می کنیم به برنامه ریزی برای رفع نقاط ضعف...   برنامه ی کلی مون رو شرح دادیم و از خیلی چیزای دیگه گفتم. تا ساعت۳:۴۵ حرف زدم و گفتم یه کنکوری چه شخصیت هایی باید از دید من حقیر(!) داشته باشه و خیلی چیزای دیگه. ساعت شد ۳:۴۶ حرفی زد وآب پاکی رو به قول دوستان ریخت روی دست وصورت و همه م:

-ولی صادق!!

-بله؟؟

-من که هنوز فلان کار و فلان کار رو نکردم. بهتر بود این قرار رو نمی ذاشتیم.چون هیچ فایده ای نداشت و اگه یه هفته بعد بود می تونستیم کارمون رو شروع کنیم!!!!

-

 امیدوارم این حرف ناپلئون رو بتونم براش درونی کنم که : "پیروزی، خواستن است." فقط امیدوارم.

امیدوارم بتونم این منظورم رو برسونم که : تو انسانی! ان سان! ensan! یعنی  nsun!! و این یعنی تو n تا خورشید رو توی بدنت قایم کردی و تنها منتظر پیدا کردن راهی برای استفاده از این ان خورشیدت هستی! این راه هم فقط و فقط به دست خودت پیدا می شه و نه هیچ کس دیگه!

ای کاش بتونم. ای کاش این تیم یک تیم بشه و آن چه رو که می خوایم از توش در بیاریم. ای کاش n تا خورشید این دوست گلم پیدا شه.ای کاش برسیم به آن چه که ستاره،اون رو تنها مال ما می دونه و منم تقریباً صد درصد(!!) موافقشم.

 

 

انفجار مغزی و شکوفایی ذهن...

ساعت یه چیزی بین سه و چهار رو نشون می داد. یه بامداد زمستونه بود.همه خواب بودن و منم درسام رو تموم کرده بودم. مغزم درد می کرد از بس پشت میز نشسته بودم.خسته و کوفته و البته پرانرژی دنبال یه جای گرم توی خونه می گشتم تا بعد از چند ساعت جنگ بگیرم بخوابم.اون روزا به خودم می گفتم الیور تویست!!!!! چون نه به غذا خوردنم فکر می کردم ، و نه به آرامش و آسایشی که استراحتی کنم.. آقای بنای عزیز وسایل گرمایشی رو از تو اتاق مطالعه برداشته بود و مجبور بودم برای نیخیدین(!!!) از سویت شرت،پولیور و شال گردن استفاده کنم و درس بخونم!!! از اتاق خارج شدم و یه گوشه ی گرم توی گوشه ی هال پیدا کردم.با همون وضع لباسا رو زمین دراز کشیدم و سویت شرت رو به عنوان پتو در نظر گرفتم . تا چشامو بستم که بگیرم بخوابم،یه چیز تو مغزم وول خورد. نمی دونستم چیه.گیج تر شده بودم و همین طور به لوستر نگاه می کردم. خلاصه پس از ۲ دقیقه روشن شد: شعرم گرفته بوووود!!!! برای اولین بار. پس منتظر موندم تا بیاد.همین طور به سقف هال نگاه می کردم و این شبه شعر ها تشریف میاوردن به داخل مغزم. اومدن و اومدن و اومدن.چه قدر ذوق زده شده بودم. بالاخره این شعر بی قافیه ی بدون تشبیه کنکوری به مغز داغونم سرازیر شد :

سرد ها را ما به گرم آمیخته ایم    تلخ ها را نیز شیرین ساخته ایم     روزها را پشت میز شب کرده ایم نیمه شب از خواب ناز برخواسته ایم      از زمین بر پشت زین افتاده ایم       ما به قدر خویش ایمان داشته ایم      وین مکافات ها را بلعیده ایم      خانم اسماعیلی(مشاور) ای داشته ایم    در پی جبران کارش خوانده ایم...

و گرفتم خوابیدم.