ساعت یه چیزی بین سه و چهار رو نشون می داد. یه بامداد زمستونه بود.همه خواب بودن و منم درسام رو تموم کرده بودم. مغزم درد می کرد از بس پشت میز نشسته بودم.خسته و کوفته و البته پرانرژی دنبال یه جای گرم توی خونه می گشتم تا بعد از چند ساعت جنگ بگیرم بخوابم.اون روزا به خودم می گفتم الیور تویست!!!!! چون نه به غذا خوردنم فکر می کردم ، و نه به آرامش و آسایشی که استراحتی کنم.. آقای بنای عزیز وسایل گرمایشی رو از تو اتاق مطالعه برداشته بود و مجبور بودم برای نیخیدین(!!!) از سویت شرت،پولیور و شال گردن استفاده کنم و درس بخونم

!!! از اتاق خارج شدم و یه گوشه ی گرم توی گوشه ی هال پیدا کردم.با همون وضع لباسا رو زمین دراز کشیدم و سویت شرت رو به عنوان پتو در نظر گرفتم . تا چشامو بستم که بگیرم بخوابم،یه چیز تو مغزم وول خورد. نمی دونستم چیه.گیج تر شده بودم و همین طور به لوستر نگاه می کردم.

خلاصه پس از ۲ دقیقه روشن شد: شعرم گرفته بوووود!!!!


برای اولین بار. پس منتظر موندم تا بیاد.همین طور به سقف هال نگاه می کردم و این شبه شعر ها تشریف میاوردن به داخل مغزم. اومدن و اومدن و اومدن.چه قدر ذوق زده شده بودم. بالاخره این شعر بی قافیه ی بدون تشبیه کنکوری به مغز داغونم سرازیر شد :
سرد ها را ما به گرم آمیخته ایم تلخ ها را نیز شیرین ساخته ایم روزها را پشت میز شب کرده ایم نیمه شب از خواب ناز برخواسته ایم از زمین بر پشت زین افتاده ایم ما به قدر خویش ایمان داشته ایم وین مکافات ها را بلعیده ایم خانم اسماعیلی(مشاور) ای داشته ایم در پی جبران کارش خوانده ایم...
و گرفتم خوابیدم.
