خوب كافي نيست، عالي بايد

روح متعالي انسان را خوب كافي نيست

عالي بايد شد، عالي بايد بود، عالي بايد ماند، عالي بايد آفريد

جاناتان مرغ دريايي

اين نقد رو از يادداشت هاي شخصي م انتخاب كردم:

اين مطلب، سرآغاز كاري خوب و زيباست و آن هم نقد كتاب و آن چه كه از كتاب برداشت كرده ام.

مطمئناً بهتر مي توان كار كرد و نوشت. اما بايد شروع كرد هر چه زودتر.

"جاناتان مرغ دريايي "

نويسنده، ريچارد باخِ خلبان.





اصل داستان درباره ي مرغ دريايي جواني به نام جاناتان ه. جاناتان جوان  در پي شوق و شوري كه در خود حس مي كنه همواره به پرواز به چيزي بيش از "يك وسيله براي يافتن غدا" مي انديشه. او ، پرواز رو به منزله ي رسيدن به اهداف عالي زندگي ، و نه پست و اوليه ي اون، مي انگاره. پس در تلاش براي چشيدن طعم لذيذ آموختن و رشد كردن و تجربه ي دنياهاي تازه بر ميآد. او در اين راه از طرف فوج متعصب سنتي خرافه گراي خود مورد انتقاد شديد قرار مي گيره. گروه اي كه سنت شكني او را بي احترامي به خود مي دونه و در نهايت جاناتان رو به سبب پشت كردن به قوانين و سنت، طرد مي كنه.

جاناتان در اين داستان شكست هاي بسياري رو تحمل مي كنه، خط قرمزهاي كهنه ي زيادي رو مي شكنه، با عدم درك هاي زيادي مواجه مي شه، گرسنگي زيادي رو به جون مي خره، و با تغيير عقيده و مبارزه اش با سنت هايي كه قيد و بندهايي براي او به وجود آورده بودند مي تونه آينده ي بسيار دورتر رو ببينه، مورد توجه ساير مرغان دريايي قرار بگيره، از پرواز نهايت لذت رو ببره و پي در پي وارد دنياهاي جديد و والاتر بشه.

جاناتان بهشت رو لمس كرد، وجودش نوراني شد، وارد دنياهاي بعدي و والاتر شد، هم نشين فرزانه ترين مرغان دريايي شد، ديدِ ساير مرغاني روكه  مشتاق درك معناي والاي زندگي بودند وسعت بخشيد، به سوي گروه قديمي خود برگشت ، مخالفت سنت و خرافه ي بزرگان گروه قديم رو كه به هرآن چه كه در سطح  زندگي داشتند اكتفا كرده بودند با عشقي كه در خود نسبت به سايرين به وجود آورده بود تحمل كرد و جوانان مشتاق فوج رو راه رسيدن به كمال نشان داد و تلاش بسیار زیادی برای فهماندن آزادی به سایر همنوعانش به خرج داد.

مرغان جوان چشم و گوش بسته ي فوج كم كم به تخصص و توانايي ماورايي جاناتان پي بردن و اون ها هم مبارزه با سنت و گرايش به دريافت معناي والاي زندگي و جسارت داشتن رو شروع كردن...

مثل جاناتان بايد آزادي رو فهميد و براي انديشه و تفكر محدوديتي قايل نشد و به اين حقيقت رسيد كه :

" كوچكترين ذره هاي جسم همگي از انديشه ساخته مي شوند " .

جاناتان آزادي رو فهميد و اون رو تنها قانون طبيعت دونست(برخلاف بزرگان نادون فوج قديمي كه قوانين دست و پا گيري واسه خودشون وضع كرده بودن و باعث طرد جاناتان شدند، گرچه جاناتان مغلوب اين افكار نشد) و با عشق ش نسبت به همنوعانش سعي كرد كه مفهوم آزادي رو به ديگران ياد بده.

جاناتان خواست، و شد.

جاناتان نامحدودي انديشه ش رو نسبت به محدوديت جسم ش ديد؛ و خيلي چيز ها رو كه خيلي ها باور نمي كردند باور كرد.

جاناتان تفاوت خودش رو با سايرين نشون داد، جاناتان بهتر نه ، بهترين رو مي خواست.

جاناتان جسارت تغيير رو داشت، از تنهايي نترسيد و براي رسيدن به انتهاي بي نهايت به پر و استخون بودن خو كرد.

جاناتان خودش رو قرباني سنت اشتباه فوج ندونست و با جسارتي كه در خودش به وجود آورده بود به اون جايگاهي كه لياقتش رو داشت رسيد، جايگاهي كه همه ي مرغان دريايي شايسته ي اون بودند، اما از اين واقعيت خبر نداشتند يا دوست نداشتند كه باور كنند چنين ارزشي براي اون ها وجود داره.

جاناتان دوست داشتني، با ذهني سالم، به دنياهاي سالم و سالم تر رسيد، تا اون جا كه همه ي وجودش نور شد.

جاناتان با هوشمندي از همه ي وجودش براي پروازدر ارتفاع بالاتر استفاده كرد.

جاناتان اهل تعلل و درنگ نبود.

جاناتان، فهميد كه لازمه ي شكوفايي ، له شدنه.

بارها له شد، و به كمال رسيد...



 

 

..........................

 

پ.ن:

 همون طور که برای دوست داشتن واقعی دیگران اول باید خودت رو دوست داشته باشی‌، برای فهماندن آزادی به دیگران هم باید اول خودت به معنای واقعی اون برسی.

جاناتان هرگز از این که وجودش رو در راه فهماندن آزادی به دیگران از دست بده ترسی نداشت و به همین خاطر هم در پایان داستان فوج رو ترک کرد و به سراغ سایر فوج ها و مرغان دریای رفت...

 

لحظه ها

 تقدیم به دوستانی که کمی از زندگی گله دارند:


لذت اینجاست

لذت در ابرها نیست تنها

لذت را در بال زدن نمی توان جست و جو کرد فقط

لذت اینجاست

روی زمین خلق شدنی است

لذت جاریست در تک تک لحظه های زندگانی

به دنبال چه می گردی؟

لذت، نگریستن در چشمان زندگی زای توست!...

و زندگی...

 و زندگی......

و زندگی، آشیانه کردن هدهد در فضای اندیشه ی توست

ای گرامی ، انسان

  زندگی عطر نفس های تو در مشک غزال                                     

   زندگی خشم تو از مرگ رگ مریم و یاس

  زندگی حادثه ای شادی زاست             ...

ای تمنای بهار

 ای تو رخسار چنار                                                                

 میوه ی عشق بکار                                       

 

    شاخه ی زنگی ات را بنگار...                      

 

   درس و کار و تو و شیرینی راه

 

 لحظه ها را بنگاه...

 

ای گرامی، انسان

 

 نور عمرت تابان!                                                                      

 

  ای عذار دوستی                                                    

 

 شادی زندگی ات افزون باد                                       

 

 لحظه ها را بنگاه...!           


"شوا"

   

آينده..                                                                                            

جلوي در دانشكده وايستاديم. چهار نفري. مي خوايم با هم خداحافظي كنيم. مي گه بيايد يه قرار بذاريم. مي گيم "چي؟"

سال 1400... چند سال ديگه مي شه سال 1400 ...؟ "سيزده". سال 1400، ماه 4، روز 4، ساعت 4 بيايم جلوي همين در دانشكده. با خونوادمون. مي گيم "اگه ايران نبوديم چي ؟ اگه كلاً نباشيم چي؟ " يه نفرو بفرستيد بياد. قبول مي كنيم. انگار توجه نمي كنيم. اما قبول مي كنيم. حفظ مي كنم حرفشو. "بايد چند بار تكرار كني يادمون بمونه". باشه. چهار نفري. هنوز دمِ در-ايم. مي گم "بريم ديگه، خوب بود. خيلي خوب بود." مي گه آره بريم. بغلش مي كنم: "عيدت مبارك." با هر سه همين كار. دست مي ديم. تابلويي جلوي ذهنم روشن مي شه: دوست نعمت بزرگيه. جدا مي شيم. جلوي در دانشكده رو در ساعت هفت و چند دقيقه، از آدم خالي مي كنيم. امشب ماشين آورده. با او ميرم خونه امشب. بيست قدم-اي رو كه تا پل هوايي با هم هستيم درباره كار و كارآموزي حرف مي زنيم. خوشحالم. خوشحاليم. يكي مون جدا شده.   صداي اون دو كه هنوز با هم صحبت مي كنن تو ذهنم محو مي شه و موضوعي ديگه به جاي اون روشن . نمي دونم چرا، اما واژه ي "آينده" است كه مدام جلوي ذهنم روشن خاموش مي شه.

آينده... آينده اي كه متغيرهاي شكل دهنده ش هر روز بيش تر از روز پيش مي شن.

به اين فكر مي كنم كه "ذهني كه نگران آينده باشد ذهني حقير است."

به اين فكر مي كنم كه آينده رو خودم بايد بسازم. با همين دست ها و همين دوست ها. همين انديشه ها و همين چشم ها. همين خدا. همين عمر و همين احساس. با همين با هم بودن هاي خانوادگي. با همين سلام ها و همين لبخند ها. با همين دوري ها و نزديكي ها. با همين تصميم گيري ها. همين خواست ها. همين نشست و برخاست ها. همين بودن ها. با همين شوق ها و همين ذوق ها.

با همين همين همين همين همين..

با همين "حال" ها. با همين لحظه ها.

 با همين عشق هايي كه بايد باشند، تا حركتي به وجود آيد.

عجيب نيست! با همين هايي كه همين الان هستند و اگر نيستند بايد آفريده شوند ، چون بايد باشند. با عشق بايد آفريده شوند.

آينده بايد با عشق آفريده شود. با عشق و اشتياق.

...........................................

 

جسم خاك از عشق بر افلاك شد       كوه در رقص آمد و چالاك شد

ذهن سالم, زندگی سالم

این مطلب اولین مطلبی ست که از نوشته های خودم نیست. اما اون قدر به اش علاقه دارم  که سنت شکنی کردم، نویسنده معلوم نیست، اما تک تک این واژه ها رو با تمام قلبم قبول دارم.

...................................

 

هر انديشه شما نتي است كه در جهان هستي نواخته مي شود و كائنات به اذن خداوند، موظف شده اند تا با اين نت هم نوا شوند و آنها هم در همان دستگاهي بنوازند كه شما با نوع انديشه خود نواخته ايد ( مثبت يا منفي ) تا در نهايت، يك سمفوني را خلق كنند به نام سمفوني زندگي شما.

آنجا كه شما زيبا، مثبت ، خلاق ، هدفمند و اميدوارانه مي انديشيد، كائنات يعني همان كائناتي كه به فرمان خداي رحمان به تسخير انسان در آمده است آنها هم زيبا مي نوازند و در نهايت سمفوني زندگي شما را زيبا خلق مي كنند. بنابراين كيفيت زندگي شما به كيفيت انديشه هاي شما بستگي دارد.

انسان هايي كه زيبا و اميدوارانه مي انديشند، سلامت مي مانند. انسان هايي كه منفي و مايوسانه مي انديشند نه تنها در بسياري از عرصه هاي زندگي ناكام مي مانند، بلكه از نظر سلامتي هم مشكل خواهند داشت. دنياي يك انسان، دنياي انديشه هاي اوست و زنگي تجسم امواج انديشه هاي يك انسان در دنياي واقعيت هاست.

يك انديشه زيبا و مثبت ، بهشتي در زندگي انسان مي سازد... و يك انديشه منفي و ياس آور ، جهنمي را در دنياي انسان خلق مي كند ... در واقع انسانها آنچه را بينديشند ، خلق مي كنند. دنياي انسان، دنياي خلق انديشه هاي اوست. آدمي هر پديده اي را كه در دنياي واقعيات خلق مي كند ابتدا در كارگاه ذهن خود به صورت يك انديشه توليد مي كند. زندگي انسان ماحصل لحظه لحظه هاي تفكر اوست . فرق بين انسانها، فرق در نظام تفكر آنهاست.

آدميان با نوع تفكر خود از هم متمايز مي شوند. فرق يك انسان موفق و يك انسان شكست خورده در نظام تفكر و انديشه هاي آنهاست. فقر، نتيجه فكر فقيرانه يك انسان است و ثروت، حاصل فكر ثروت جويانه يك انسان ديگر . انسان ها همان هستند كه مي انديشند.

ثروتمند ترين و موفق ترين انسان ها كساني هستند كه بيشتر و بهتر از بقيه توانسته اند در ذهن خود خيال پروري مثبت بكنند.

بر شما باد كه همواره به عنوان " انسان زيباي ديگر" خيال پردازي مثبت كنيد و زيبايي هاي زندگي را ابتدا در ذهن خود خلق كنيد و بدانيد آنچه را كه شما در ذهن خود تجسم ( تخيل) مي كنيد، مي توانيد در دنياي واقعيت ها خلق كنيد و اين قدرت انسان است.

انساني كه مرتبا روي بدبختي ها و زشتي هاي زندگي متمركز مي شود، زندگيش به قهقرا مي رود و كسي كه مرتبا به زيبايي هاي زندگي و نقاط اميد بخش تمركز مي كند، زندگيش قرين سعادت و موفقيت مي شود و اين خاصيت تمركز است.

به من بگو چگونه مي انديشي تابه تو بگويم تو كيستي

به من بگو چگونه مي انديشي تا به تو بگويم چقدر در آينده ثروت خواهي داشت.

به من بگو چگونه مي انديشي تا به تو بگويم ميزان علم و دانش و مدرك تحصيلي تو چگونه است و چگونه خواهد بود.

به من بگو چگونه مي انديشي تا به تو بگويم از چه آرامشي در روح و روان خود برخوردار هستي.

به من بگو چگونه مي انديشي تا به تو بگويم شبها چگونه مي خوابي.

به من بگو چگونه مي انديشي تا به تو بگويم چه آينده اي در انتظار توست.

به من بگو چگونه مي انديشي تا به تو بگويم چه تعداد دوست و چه تعداد دشمن داري.

به من بگو چگونه مي انديشي تا به تو بگويم چقدر در جامعه محبوبي.

به من بگو چگونه مي انديشي تا به تو بگويم كه ديگران در مورد تو چگونه مي انديشند.

به من بگو چگونه مي انديشي تا به تو بگويم از چه ميزان سلامت برخورداري.

به من بگو چگونه مي انديشي تا به تو بگويم چه منزلتي در نزد خداي مهربان داري.

به من بگو چگونه مي انديشي تا به تو بگويم كدامين نقطه از بهشت خدا جايگاه توست.

آري دنيا و آخرت تو، در گرو لحظه لحظه هاي كيفيت انديشه هاي توست.

انسان است و انديشه هايش.

...................................

پ.ن: امیدوارم در هر سنی که هستی هر چه زودتر مسیر زندگی ت رو مشخص کنی و لحظات خیلی بیشتری رو به "زندگی کردن" بگذرونی و در نهایت، بیشتر باشی...