چشم ها را بايد شست. خيلي اساسي بايد شست

تا كي؟

دوست دارم بدونم تا كي؟

كي مي خواي دست از اين يك دندگي ها و لجبازي هات برداري؟ كي مي خواي زندگي بر مبناي سوءتفاهم، بي اعتقادي، باري به هر جهتي.... رو كنار بگذاري؟ اعتقاد داشته باشي؟ اعتقادي كه اگه لازم باشه جون ات رو هم پاش بدي؟

وقتش نرسيده؟

ببين! واقعيت چيزي ست فراتر از اين! اين راهش نيست. اين راهي نيست كه بتونه تو رو به آن چه كه مي خواي برسونه.

 زندگي بي هدف بي انگيزه پر از گمان رو رها كن. تو حق داري كه فكر كني. "ف ك ر" تو حق داري جسارت داشته باشي و شجاعت به خرج بدي. "ج س ا ر ت"

اين شيوه چيزي نيست كه بتونه تو رو نشون بده. تو رو سيراب كنه.

شايد وقتشه. ديگه وقتشه كه در مورد آن چه هستي، انجام مي دي، و هرچيزي كه در مورد تو وجود داره كمي "فكر" كني.

همه چيز تيره ست؟ يا همه چيز شفاف؟ هميشه بذله گو؟ يا هميشه غمگين؟

انتخاب با توست.

زمان اونه كه قطعه هاي به درد نخور وجود ات رو كنار بگذاري! خودت باشي. رها. وقتش رسيده كه هر لحظه جوابي براي اين سوال داشته باشي: "چرا اين كار رو انجام مي دم؟"

زمان اون رسيده كه ارزش تك تك ذره هاي زمان رو بدوني. ذره هاي عمر. يه كم به جلوتر، دورتر نگاهي كني.

مي دونم باور داري. مي دونم مي دوني همه ي اينارو. مي دونم. من اين ها رو مي دونم.

اما

 دوست دارم بلندتر بگم

 خيلي بلندتر بگم

" چشم ها را بايد شست....

يا اين كه

 يك عمر

    اشك هاي حسرت اين لحظه ها رو

    از گونه ها شست..."

انتخاب با توست.

تمام.


     از

جان نوشتم.

آينده..                                                                                            

جلوي در دانشكده وايستاديم. چهار نفري. مي خوايم با هم خداحافظي كنيم. مي گه بيايد يه قرار بذاريم. مي گيم "چي؟"

سال 1400... چند سال ديگه مي شه سال 1400 ...؟ "سيزده". سال 1400، ماه 4، روز 4، ساعت 4 بيايم جلوي همين در دانشكده. با خونوادمون. مي گيم "اگه ايران نبوديم چي ؟ اگه كلاً نباشيم چي؟ " يه نفرو بفرستيد بياد. قبول مي كنيم. انگار توجه نمي كنيم. اما قبول مي كنيم. حفظ مي كنم حرفشو. "بايد چند بار تكرار كني يادمون بمونه". باشه. چهار نفري. هنوز دمِ در-ايم. مي گم "بريم ديگه، خوب بود. خيلي خوب بود." مي گه آره بريم. بغلش مي كنم: "عيدت مبارك." با هر سه همين كار. دست مي ديم. تابلويي جلوي ذهنم روشن مي شه: دوست نعمت بزرگيه. جدا مي شيم. جلوي در دانشكده رو در ساعت هفت و چند دقيقه، از آدم خالي مي كنيم. امشب ماشين آورده. با او ميرم خونه امشب. بيست قدم-اي رو كه تا پل هوايي با هم هستيم درباره كار و كارآموزي حرف مي زنيم. خوشحالم. خوشحاليم. يكي مون جدا شده.   صداي اون دو كه هنوز با هم صحبت مي كنن تو ذهنم محو مي شه و موضوعي ديگه به جاي اون روشن . نمي دونم چرا، اما واژه ي "آينده" است كه مدام جلوي ذهنم روشن خاموش مي شه.

آينده... آينده اي كه متغيرهاي شكل دهنده ش هر روز بيش تر از روز پيش مي شن.

به اين فكر مي كنم كه "ذهني كه نگران آينده باشد ذهني حقير است."

به اين فكر مي كنم كه آينده رو خودم بايد بسازم. با همين دست ها و همين دوست ها. همين انديشه ها و همين چشم ها. همين خدا. همين عمر و همين احساس. با همين با هم بودن هاي خانوادگي. با همين سلام ها و همين لبخند ها. با همين دوري ها و نزديكي ها. با همين تصميم گيري ها. همين خواست ها. همين نشست و برخاست ها. همين بودن ها. با همين شوق ها و همين ذوق ها.

با همين همين همين همين همين..

با همين "حال" ها. با همين لحظه ها.

 با همين عشق هايي كه بايد باشند، تا حركتي به وجود آيد.

عجيب نيست! با همين هايي كه همين الان هستند و اگر نيستند بايد آفريده شوند ، چون بايد باشند. با عشق بايد آفريده شوند.

آينده بايد با عشق آفريده شود. با عشق و اشتياق.

...........................................

 

جسم خاك از عشق بر افلاك شد       كوه در رقص آمد و چالاك شد