چند روزه که اولویت هام ناپدید شدن.نمی دونم کجان. برنامه ی کلاس خودم و زبان و درس های دانشگاه و کتاب هایی که باید بخونم و فیلم هایی که باید بگیرم و بدم و نوشته هایی که فقط طرحشون توی ذهنم مونده و ... .

 امروز اومدم آپ کنم.چند خط تایپ کردم و بقیه ش یادم رفت که درباره ی چی بود. این کلاسی که می خوام برقرار کنم و کار جدی تری رو به انجام برسونم خیلی داره ازم انرژی می گیره. وبلاگم هم که دیگه هیچی. اگه دو روز بهش سر نزنم خوابش  رو می بینم!!! دارم فکر می کنم کتاب بعدی ای رو که بخوام بخونم از چه مدلی باشه. آخرین کتاب دید و بازدید بود و قبلش هم سه تار از جلال (آل احمد).بی نظیر بودن.  سرم درد گرفته. تو مترو با آقایی سر صحبت رو باز کردم و بهم گفت:دانشجوهای دانشگاه تهران باید تو خواب هم فکر کنن!!! منم که بی جنبه. در مورد هر چی بگی دارم فکر می کنم. تعداد سوال های بی جوابم روز به روز(نه! دقیقه به دقیقه!!)زیاد می شن. امروز به خودم قول دادم که دوباره برنامه بریزم. گرچه برخی دوستان کم لطفی کردن و برنامه هام جا به جا شد،ولی خوب دیگه.دیگه نمی تونم . فکر کنم برنامه ی فوق العاده ای بشه. وقتی ریختم دوباره برمی گردم.فعلا قربون همه ی مصمم ها...