يادم مياد...

كوچيك بودم

رفته بوديم جايي:

حمام فين كاشان

تا رسيديم به باغ

دست مامانو رها كردم

دويدم سمت جوي وسط باغ

سمت حمام

خم شدم توي جوي

و شروع كردم توي جوي دنبال چيزي گشتن

كنار جوي راه مي رفتم

و نگاه جست و جو گرانه م رو به كف جوي

پرتاب مي كردم

مامان اومد پرسيد:

دنبال چي مي گردي؟

انتظار داشت "پولم" يا "اسباب بازي م" يا چيزي تو اين مايه ها جواب باشه

اما جواب دادم:

دنبال خون آقاهه...

همه زدند زير خنده

دستمو گرفتند و بلندم كردند

و اين حركت براي سال ها سوژه بود

و اون خون رو هيچ وقت پيدا نكردم...

من و تنهایی و این موج سکوت...

پسرک سال سوم دبیرستان تصمیم بزرگی می گیره و اون همه دوست دبیرستانی رو به همراه دروسی مثل جبر، حسابان ، فیزیک و ... بدرود می گه و به فلسفه ،منطق و ... سلامی گرم می کنه.تنها به یک دلیل: پیشرفت.

- "اوکی. کاری نداری؟ قربانت. خداحافظ."

دو سه روز مونده بود به کنکور 86 و این آخرین تماس تلفنی پسرک بود با دوستایی که یک سال تمام در خدمتشون بوده و از محضرشون استفاده می کرده... اون همه دوست گذشته حالا به سه نفر محدود شده بودن. چاره ای نداشت...

خلاصه ی صحبت های هر سه دوست با پسرک این بود:

v    *ببین رفیق! من که امسال رو نتونستم بخونم. واسه کنکور بعدی جزوه هات رو به کسی نده میام ازت می گیرم.

v   * صدات به من استرس می ده!!

v    *ما با ...خون ها کاری نداریم.


پسرک "خدا حافظ" رو در حالی گفت که بغض داشت گلوش رو منفجر می کرد. یاد همه ی سختی هایی که توی این یه سال کشیده بود - و بازم بهترین سال عمرش تلقی می کرد!!- افتاد. یاد همه ی "بی دوستی"  هایی افتاد که 352 روز تحمل کرده بود. یاد همه ی ضد حال هایی که از دوستای جدیدش خورده بود. چه کار سختی کرده بود!؟ تغییر رشته و به عبارتی خداحافظی با همه ی دوستای دبیرستانی ش... یک سال تمام با نویسنده های کتاب ها ی کنکور رابطه ی دوستی برقرار کرده بود. دوستای جدیدش هرگز نمی تونستن شور و حالش رو افزایش بدن. حرفاشون بوی ناامیدی و گمشدگی می داد. بوی توقف و سکون. بی اشتیاقی به پیشرفت. پسرک کنکوری تنها شده بود به یک دلیل: پیشرفت...

گوشی تلفن هنوز تو دستش بود. روی تخت خشکش زده بود.به این فکر می کرد که دلیل این همه ناامیدی چیه؟!!  این یاس خارجی با شور و هیجان او سازگار  نبود.

ذهنش به کار افتاد و برای همدردی با پسرک جلو اومد. پس در نهایت استیصال و ناراحتی و تنهایی سرود:

نیستم لایق این خاک غریب،این خاک عجیب

نیستم لایق این مردم پوچ (بلا نسبت)

هر کسی دوست و هر کس آشنا ،

 می زند فریادم ، که:

 کجایی که بیابی جایم؟

که بگیری دستم؟

که بسوزانی آن شمع وجودت بر من

که ببخشی زحماتت،زحمات بی نظیرت

که دهی آن چه که آورده ای چنگ،

به من خسته ی مایوس خمار

به من ساهی مغروق در امیالم

به من گم شده در سیل پریشانی خویش

حاصل الماس دو چشم

 حاصل آهی دو نه چند آه بلند...

مرده امید و نشاط

مرده کوشش و دعا

مرده فکر و هنر و جهد و تلاش

مرده اندیشه ی رویاندن خویش

می دوم همچو یک آهو پی یک دووست

پی آن کس کند درک مرا

پی آن کس که بفهمد خویش را

پی آن کس که ببیند شهرش(پشت دریا شهری است...)

گنهم چیست که محکوم به بخشیدنم؟؟

گنهت چیست که تو آیینه ی انوار منی بر دوستان؟!

نه ندارند آنها، آن چه من محتاجمش

نه ندادند آنها،آن چه من می خواستم

مرده امید و نشاط...

جز تنی چند این جا، و تنی چند آن جا...

 

ادامه نوشته