"من به لطف خداي بزرگ كه از اين همه محبت هاي اعجازگرش نسبت به خويش شرمنده ام و احساس آن، قلبم را به درد مي آورد و روحم را از هيجان به انفجار مي كشاند، بي آن كه شايستگي اش را داشته باشم به راهي افتاده ام كه لحظه اي از عمر را براي زندگي كردن و خوشبخت شدن حرام نمي كنم و توفيق هاي او ضعف هايم را جبران مي كند و چه لذتي بالاتر از اين كه عمر ناچيزي كه در هر صورتش مي گذرد، اين چنين بگذرد...؟ "


قسمتي از آخرين نامه ي دكتر شريعتي، به پدر، وقتي آماده ترك كشور مي شد...

از كتاب "مرگ شريعتي"