بيانيه شماره 5 ميرحسين موسوي
در این مدت...
ادامه در ادامه مطلب
32 سال پيش در چنين روزي، يعني 29 خرداد، مردي بزرگ در چهل و چهار سالگي از دنيا رفت. به كجا؟ معلوم نيست. همين معلومه كه در اين تاريخ خبر مرگ جناب آقاي دكتر علي شريعتي مزيناني مردم كشوري رو تكون داد. عده زيادي رو –در داخل و خارج كشور- غمگين كرد و عده اي متعصب و نادان رو خوشحال. آقاي دكتر براي ادامه فعاليت هاش ناچار به گريز از وطن به لندن شده بود و اون جا بعد از حدود يك ماه اقامت به طور مرموزي شهيد شد.
اين انسان به قدري بزرگه كه حتي نوشتن ازش هم نيروي زيادي مي خواد كه من ندارم! اما اگه كسي ازم بخواد دكتر شريعتي رو در يك جمله تعريف كنم خواهم گفت
"عشق ناب"
مطالعه آثار دكتر شريعتي (از جمله كتاب "با مخاطب هاي آشنا") تحليل اتفاقات امروز ايران رو راحت تر مي كنه.
به دوستاني كه از مرگ شريعتي و اتفاقات قبل و بعدش چيز زيادي نمي دونن و دوست دارن بدونن كتاب زير رو معرفي مي كنم: **"مرگ شريعتيِ" . مرتضي حاج بابايي و سعيد ابراهيمي**
لبخند بزن. دلم
براي لبخندت تنگ شده. لبخند بزن!
"عوام فريبي. جهل. توهين. شكست. تعصب كوركورانه. ركود. فاجعه انساني. جرقه. اخلاص. آگاهي. بيداري. مبارزه. قلم. حضور. شهامت. صداقت. پيروزي. لبخند. رشد. رقص. حق حق. ايران ايران"
ناتانائيل! خواهش مي كنم در زندگي گوسفند نباش. انسانيت ات رو در مورد حوادثي كه در اطرافت رخ مي ده مي توني با سوالاتي مثل اينها بسنجي:
"
*چرا چنين اتفاقاتي رخ مي ده؟
*مسببين چه كساني هستند؟
*واقعيت چيست؟
*آيا من همه واقعيت رو مي دونم؟
*آيا رفتاري كه امروز دارم فردا براي من افتخار مياره يا يأس و پشيماني و حقارت؟
*آيا لازمه من بيش از ايني كه الان مي دونم، از واقعيت بدونم؟ چطور مي تونم بيشتر بدونم؟ كِي بايد بدونم كه نه زود باشه و نه خيلي دير؟
*آيا اين ها بازي اي نيست كه براي استعمار بيشتر از من و امثال من طراحي شده؟
*نتيجه اين همه "طناب كشي" و خشونت و فراموشي برادري و انسانيت و چشم بستن بر واقعيت، چيزي جز شرم خواهد بود؟
*آيا طلب آمرزش براي كساني كه به طرز وحشتناكي در اين جريانات از بين مي رن و ديگه هيچ وقت نمي تونن "دوستت دارم" رو از قلب كسي بشنون، كافيه؟ يا بايد كاري بيشتر انجام بدم؟ چه كاري...؟ چگونه؟
*آيا واكنش من در قبال اين جنايات، درسته؟ يا دارم يه مشت مزخرفاتِ از روي تعصبِ ناشي از جهل، به اطرافيانم پس مي دم؟
... "
ناتانائيل! از خودت بپرس! نترس. نترس. بپرس.
ناتانائيل! تو انساني. آره، تو nsun اي. پس براي برداشتن پرده ي جهل از روي حقيقت در برابر ديدگان عقلت، تلاش كن...!
آه! اي حقيقت! دوستت دارم و مي دانم كه تويي دشمن جانم. از چه با دشمن جانم شده ام دوست، ندانم...!؟
ناتانائيل! تو رو دوست دارم. با همه اشتباهات ات و نقايص ات. به اين دليل كه تو براي رشد و لذت ناب در تكاپويي و من اين رو دوست دارم. نه براي خودم، كه براي خودمون ناتانائيل. آره، براي خودمون...!
پ.ن:به يادت اي دوست كه در كوي دانشگاه شبانه و به گونه اي معصومانه از بين رفتي، فاتحه اي مي خوانيم...
آي آدم ها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد،
يك نفر در آب دارد مي سپارد جان.
يك نفر دارد كه دست و پاي دائم مي زند
روي اين درياي تند و تيره و سنگين كه مي دانيد.
آن زمان كه مست هستند از خيال دست يابيدن به دشمن،
آن زمان كه پيش خود بيهود پنداريد،
كه گرفتستيد دست ناتوان را،
تا توانائي بهتر را پديد آريد،
آن زمان كه تنگ مي بنديد
بر كمرهاتان كمربند...
در چه هنگامي بگويم...؟
يك نفر در آب دارد مي كند بيهوده جان قربان.
آي آدم ها كه بر ساحل بساط دل گشا داريد،
نان به سفره جامه تان بر تن،
يك نفر در آب مي خواهد شما را
موج سنگين را به دست خسته مي كوبد،
باز مي دارد دهان با چشم از وحشت دريده
سايه هاتان را ز راه دور ديده،
آب را بلعيده در گود كبود و هرزمان بيتابيش افزون
مي كند زين آب ها بيرون
گاه سر، گه پا،
آي آدم ها!
او ز راه مرگ اين كهنه جهان را بازمي پيمايد،
مي زند فرياد و اميد كمك دارد.
آي آدم ها كه روي ساحل آرام در كار تماشاييد!
موج مي كوبد به روي ساحل خاموش؛
پخش ميگردد چنان مستي بجاي افتاده بس مدهوش
مي رود نعره زنان اين بانگ باز از دور ميآيد،
آي آدم ها!
و صداي باد هر دم دلگزاتر؛
در صداي باد بانگ او رهاتر،
از ميان آب هاي دور و نزديك،
باز در گوش اين نداها،
آي آدم ها !
اين نقد رو از يادداشت هاي شخصي م انتخاب كردم:
اين مطلب، سرآغاز كاري خوب و زيباست و آن هم نقد كتاب و آن چه كه از كتاب برداشت كرده ام.
مطمئناً بهتر مي توان كار كرد و نوشت. اما بايد شروع كرد هر چه زودتر.
"جاناتان مرغ دريايي "
نويسنده، ريچارد باخِ خلبان.

اصل داستان درباره ي مرغ دريايي جواني به نام جاناتان ه. جاناتان جوان در پي شوق و شوري كه در خود حس مي كنه همواره به پرواز به چيزي بيش از "يك وسيله براي يافتن غدا" مي انديشه. او ، پرواز رو به منزله ي رسيدن به اهداف عالي زندگي ، و نه پست و اوليه ي اون، مي انگاره. پس در تلاش براي چشيدن طعم لذيذ آموختن و رشد كردن و تجربه ي دنياهاي تازه بر ميآد. او در اين راه از طرف فوج متعصب سنتي خرافه گراي خود مورد انتقاد شديد قرار مي گيره. گروه اي كه سنت شكني او را بي احترامي به خود مي دونه و در نهايت جاناتان رو به سبب پشت كردن به قوانين و سنت، طرد مي كنه.
جاناتان در اين داستان شكست هاي بسياري رو تحمل مي كنه، خط قرمزهاي كهنه ي زيادي رو مي شكنه، با عدم درك هاي زيادي مواجه مي شه، گرسنگي زيادي رو به جون مي خره، و با تغيير عقيده و مبارزه اش با سنت هايي كه قيد و بندهايي براي او به وجود آورده بودند مي تونه آينده ي بسيار دورتر رو ببينه، مورد توجه ساير مرغان دريايي قرار بگيره، از پرواز نهايت لذت رو ببره و پي در پي وارد دنياهاي جديد و والاتر بشه.
جاناتان بهشت رو لمس كرد، وجودش نوراني شد، وارد دنياهاي بعدي و والاتر شد، هم نشين فرزانه ترين مرغان دريايي شد، ديدِ ساير مرغاني روكه مشتاق درك معناي والاي زندگي بودند وسعت بخشيد، به سوي گروه قديمي خود برگشت ، مخالفت سنت و خرافه ي بزرگان گروه قديم رو كه به هرآن چه كه در سطح زندگي داشتند اكتفا كرده بودند با عشقي كه در خود نسبت به سايرين به وجود آورده بود تحمل كرد و جوانان مشتاق فوج رو راه رسيدن به كمال نشان داد و تلاش بسیار زیادی برای فهماندن آزادی به سایر همنوعانش به خرج داد.
مرغان جوان چشم و گوش بسته ي فوج كم كم به تخصص و توانايي ماورايي جاناتان پي بردن و اون ها هم مبارزه با سنت و گرايش به دريافت معناي والاي زندگي و جسارت داشتن رو شروع كردن...
مثل جاناتان بايد آزادي رو فهميد و براي انديشه و تفكر محدوديتي قايل نشد و به اين حقيقت رسيد كه :
" كوچكترين ذره هاي جسم همگي از انديشه ساخته مي شوند " .
جاناتان آزادي رو فهميد و اون رو تنها قانون طبيعت دونست(برخلاف بزرگان نادون فوج قديمي كه قوانين دست و پا گيري واسه خودشون وضع كرده بودن و باعث طرد جاناتان شدند، گرچه جاناتان مغلوب اين افكار نشد) و با عشق ش نسبت به همنوعانش سعي كرد كه مفهوم آزادي رو به ديگران ياد بده.
جاناتان خواست، و شد.
جاناتان نامحدودي انديشه ش رو نسبت به محدوديت جسم ش ديد؛ و خيلي چيز ها رو كه خيلي ها باور نمي كردند باور كرد.
جاناتان تفاوت خودش رو با سايرين نشون داد، جاناتان بهتر نه ، بهترين رو مي خواست.
جاناتان جسارت تغيير رو داشت، از تنهايي نترسيد و براي رسيدن به انتهاي بي نهايت به پر و استخون بودن خو كرد.
جاناتان خودش رو قرباني سنت اشتباه فوج ندونست و با جسارتي كه در خودش به وجود آورده بود به اون جايگاهي كه لياقتش رو داشت رسيد، جايگاهي كه همه ي مرغان دريايي شايسته ي اون بودند، اما از اين واقعيت خبر نداشتند يا دوست نداشتند كه باور كنند چنين ارزشي براي اون ها وجود داره.
جاناتان دوست داشتني، با ذهني سالم، به دنياهاي سالم و سالم تر رسيد، تا اون جا كه همه ي وجودش نور شد.
جاناتان با هوشمندي از همه ي وجودش براي پروازدر ارتفاع بالاتر استفاده كرد.
جاناتان اهل تعلل و درنگ نبود.
جاناتان، فهميد كه لازمه ي شكوفايي ، له شدنه.
بارها له شد، و به كمال رسيد...

..........................
پ.ن:
همون طور که برای دوست داشتن واقعی دیگران اول باید خودت رو دوست داشته باشی، برای فهماندن آزادی به دیگران هم باید اول خودت به معنای واقعی اون برسی.
جاناتان هرگز از این که وجودش رو در راه فهماندن آزادی به دیگران از دست بده ترسی نداشت و به همین خاطر هم در پایان داستان فوج رو ترک کرد و به سراغ سایر فوج ها و مرغان دریای رفت...
تقدیم به دوستانی که کمی از زندگی گله دارند:
لذت اینجاست
لذت در ابرها نیست تنها
لذت را در بال زدن نمی توان جست و جو کرد فقط
لذت اینجاست
روی زمین خلق شدنی است
لذت جاریست در تک تک لحظه های زندگانی
به دنبال چه می گردی؟
لذت، نگریستن در چشمان زندگی زای توست!...
و زندگی...
و زندگی......
و زندگی، آشیانه کردن هدهد در فضای اندیشه ی توست
ای گرامی ، انسان
زندگی عطر نفس های تو در مشک غزال
زندگی خشم تو از مرگ رگ مریم و یاس
زندگی حادثه ای شادی زاست ...
ای تمنای بهار
ای تو رخسار چنار
میوه ی عشق بکار
شاخه ی زنگی ات را بنگار...
درس و کار و تو و شیرینی راه
لحظه ها را بنگاه...
ای گرامی، انسان
نور عمرت تابان!
ای عذار دوستی
شادی زندگی ات افزون باد
لحظه ها را بنگاه...!
"شوا"