شب بود و همه ی کائنات منتظر...
آماده بودم و اشک می ریختم
سفیدپوش بودم، کاملاً سفید... سفیدِ سفید
من اشک می ریختم، آه می کشیدم...
گریه می کردم وقتی کسی مرا به مراسم تدفین ستاره ای نوجوان نمی برد...
من، جوانک صاحب عزایی سفیدپوش ...
و این رسم ستارگان بود
شب بود...
شب بود و همه ی کائنات منتظر...
همه به جز خورشید
ماه منتظر... در کنارش " هیچ" نازنین هم در انتظار
همه منتظر رسیدنم بودند تا ستاره ای نوجوان را به خاک سپارند، پیش روی چشمان اشک آلود عاشق نوجوانش، من...
کسی مرا نبرد...
آهی کردم و غرق شدم...
غرق در اشک هایم
به خواب رفتم و دیدمت به خواب
در آغوشم کشیدی
دستم را گرفتی سخت در دست
گرفتی ام و نهادی بر بالهایت
زیباترین بودی آن شب
زیباتر از بیداری حتی
بردی
تو مرا بردی سوی عشق خاموش شده ام...
شب بود و همه ی کائنات منتظر
تاریک و سرد و ساکت
ماه راه رسیدن به گورستان ستارگان را به من آموخته بود
راهی از خواب به بیداری حتی...
بردی ام
ساکت ساکت در راه
رسیدیم
همه جا تاریک
نه ستاره ای ... نه "ماه" ی
دیر کرده بودیم...؟
هیچ کس نبود
حتی " هییچ" نازنین...
پس اشک ریختم و بازگشتم به آغوشت
سخت جاری می ساختم اشک زیباتر از هزار لبخند را
اما...
چه شد؟
ناگهان،
نفهمیدم!!
روشن شد همه جا
خورشید!!!
اما، او دعوت نبود؛ بود...؟
خورشید بود
آمد
با لبخندی به بزرگی همه ی اشک های ریخته شده از چشمانم
می خندید
خورشید لعنتی می خندید
به مرگ عزیزترینم می خندید
خبر مرگ دوستم، بهترین دوستم رسیده بود...!
ستاره ها همه شان پیدای ناگهانی شدند
آنان هم... تبسم اما...
گریه ای با شدت بیشتر پس
همه ی آن ها – در مراسم تدفین- م ی خ ن د ی د ن د...
چه را؟...
کجا بود اصلاً ؟ دوستم دوست داشتنم زیبائی ام...؟
ماه هم حتی، باورم نمی شد : خنده ی ماه به عشق از بین رفته ای...
من اشک می ریختم
در آغوشت
روی بال هایت
تو حیران بودی
اما مطمئن، به چی ندانستم...
همه، لبخند
من اشک
این سهم من بود و آن سهم آنان
بی خبر از" هیچِ" نازنین
نبود...
از مادرش سراغش گرفتم
مادر هیچ –کائنات- هم بی خبر...
تصویر می کردی الماس جاری از دیدگانم
تو چرا دیگر...؟
ناامید و حیران
حمله ی آفت غم به دشتستان وجودم انگار
"تولدت مبارک عزیزم...!!!
که بود؟
ندیدم نشناختم فقط شنیدم
نتیجه ا ش ک بود و ا ش ک
لبخندی زیبا
زیباترین بلکه
لبخند مالک ابدیت
آن را دیدم تنها
او که جز لبخند محوش در فضا چیزی دیده نشد
لبخند زد زیباترین و گفت: no interment my dear son!
Son رو از sun تشخیص ندادم...
نبود تدفینی در کار
جشن تولد بود انگار
در گیجی آشکار...
چه شد؟
نفهمیدم
گیجِ زیبائیِ لبخندی بودم
حیران و اشک ریزان
در آغوشت
روی بال هایت
متولد شدم
وقتی همه ی کائنات آمده بود و آماده...
وقتی همه را خنده سهم بود و مرا اشک
خورشید دعوت بود یا نه مهم نبود، او هم...
اشک ریزان درسرور تولد ...
"هیچ" نازنین آورد همه ی دوست داشتن من، نوجوان دوست ستاره ام را
پاک ، زیبا، و...
با دو بال زر نشانش
و تو که همه ی اشک هایم را تصویر کرده بودی،
لبخندی زدی زیبا نه به زیبائیِ...
و...
دست در دستِ هیچ
نه احساست را گفتی
نه تبریکت را
نه تسلیتت را
قدم زدی
نه سلام کردی و نه خدا نگهدار گفتی
این چنین بود که
با اطمینان کامل آمدی
با اطمینان کامل هم...
اما
لبخندت روی چشمانم، بوسه ات روی گونه هایم، آغوشت در آغوشم ، دستت در دستانم
تنها قلبت را بردی اما
من ماندم و آن ها و این ها
آن ها در خوشحالی از "تولد"ی و این ها در حال جان دادن از رفتنی
رفتی
آنچنان که هرگز هرگز هرگز
نتابیدی دوباره بر هیچ کس
و من...
"شوا"
............................
پ.ن: تدفین Interment