جوان نازنینی از نوع آفتاب ه به دست
وقتی آماده اش می کرد هرگز به این فکر نکرد که ممکنه باعث صدمه زدن به کسی بشه.
وقتی حملش می کرد هرگز به این فکر نکرد که ممکنه خودش با همین سرگرمی از صفحه ی روزگار محو بشه.
وقتی به فراست از حراست عبورش می داد هرگز به این فکر نکرد که ممکنه زندگی کس دیگه ای رو برای همیشه به stand by ببره.
وقتی توی استادیوم تصمیم گرفت از جیبش بیارتش بیرون و شادی ش رو از موفقیتی که تیمش توی زمین مسابقه کسب کرده ابراز کنه هرگز به این فکر نکرد که ممکنه آه انسانی کبوتری درختی به آسمان بره.
وقتی از جیبش درش می آورد هرگز به این فکر نکرد که ممکنه کبوتری رو از درختی بپرونه.
و...
وقتی به سمت زمین پرتابش می کرد هرگز به این فکر نکرد که ممکنه چیزی به نام وجدان در او بیدار بشه.
وقتی با کارش اون سرباز کنار زمین تازه داماد _که از خدمتش 23 روز مونده بود_ رو از دیدن زیبایی های دنیا محروم کرد هرگز به این فکر نکرد که...
که ممکنه آه فرشته هایی رو در آورده باشه...
وقتی خبر رو از تلویزیون می دید و می شنید هرگز به این فکر نکرد که چه شد که این گونه شد. خوشحال شد و به همه ی دوستاش این اس ام اس رو send to all کرد:
"اون کسی که می گه امروز سرباز کنار بازی رو کور کرده منما!!!![]()
"
و...
این است شادی، تفریح و شاید همه ی زندگی یک جوان آفتابه به دست ایرانی...
به امید روزهایی که شب هاش هم روز باشه
سربلند باشید...![]()
![]()