هي! اونجا رو نگاه كن!
ناتانائيل! خواهش مي كنم در زندگي گوسفند نباش. انسانيت ات رو در مورد حوادثي كه در اطرافت رخ مي ده مي توني با سوالاتي مثل اينها بسنجي:
"
*چرا چنين اتفاقاتي رخ مي ده؟
*مسببين چه كساني هستند؟
*واقعيت چيست؟
*آيا من همه واقعيت رو مي دونم؟
*آيا رفتاري كه امروز دارم فردا براي من افتخار مياره يا يأس و پشيماني و حقارت؟
*آيا لازمه من بيش از ايني كه الان مي دونم، از واقعيت بدونم؟ چطور مي تونم بيشتر بدونم؟ كِي بايد بدونم كه نه زود باشه و نه خيلي دير؟
*آيا اين ها بازي اي نيست كه براي استعمار بيشتر از من و امثال من طراحي شده؟
*نتيجه اين همه "طناب كشي" و خشونت و فراموشي برادري و انسانيت و چشم بستن بر واقعيت، چيزي جز شرم خواهد بود؟
*آيا طلب آمرزش براي كساني كه به طرز وحشتناكي در اين جريانات از بين مي رن و ديگه هيچ وقت نمي تونن "دوستت دارم" رو از قلب كسي بشنون، كافيه؟ يا بايد كاري بيشتر انجام بدم؟ چه كاري...؟ چگونه؟
*آيا واكنش من در قبال اين جنايات، درسته؟ يا دارم يه مشت مزخرفاتِ از روي تعصبِ ناشي از جهل، به اطرافيانم پس مي دم؟
... "
ناتانائيل! از خودت بپرس! نترس. نترس. بپرس.
ناتانائيل! تو انساني. آره، تو nsun اي. پس براي برداشتن پرده ي جهل از روي حقيقت در برابر ديدگان عقلت، تلاش كن...!
آه! اي حقيقت! دوستت دارم و مي دانم كه تويي دشمن جانم. از چه با دشمن جانم شده ام دوست، ندانم...!؟
ناتانائيل! تو رو دوست دارم. با همه اشتباهات ات و نقايص ات. به اين دليل كه تو براي رشد و لذت ناب در تكاپويي و من اين رو دوست دارم. نه براي خودم، كه براي خودمون ناتانائيل. آره، براي خودمون...!
پ.ن:به يادت اي دوست كه در كوي دانشگاه شبانه و به گونه اي معصومانه از بين رفتي، فاتحه اي مي خوانيم...