تبليغاتX
کوتاه و خودمونی

کوتاه و خودمونی

.. Brief and Hobnob ..

طاقت بیار می شه شنید                 خندیدن دلخواه رو

تو زنده می مونی رفیق                  طاقت بیار این راه رو

                           **********

طوفانو پشت سر بذار                    اون سمت ما آبادیه

این زمزمه تو گوشمه                    فردا پر از آزادیه

                           **********

دنیا اگه تاریک شد                        دستای فانوسو بگیر

با من بیا با من بیا                        چیزی نمونده از مسیر

                           **********

سرما و سوز برف رو                      آهسته پشت سر بذار

امروز وقت خواب نیست                 ما باهمیم طاقت بیار

                           **********

طاقت بیار رفیق                           دنیا تو مشت ماست

طاقت بیار رفیق                           خورشید پشت ماست

                           **********

طاقت بیار رفیق                           داریم می رسیم


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 20:57  توسط shoa 

یادمه چند سال پیش دوران سختی رو می گذروندم که اطرافیانم از اون با عنوان "طوفان بلوغ" یاد می کردن. دوران خیلی سختی بود. هم برای خودم و هم اطرافیان.

و امروز و این روزها و این ماهها...

سوال هایی که از زندگی دارم هر روز بیشتر و بیشتر می شه اما جواب هایی که به ندرت پیدا می کنم انگشت شماره. من به اینجا رسیده ام. به این مرحله. این جا جائیه که می دونم من تنها نیستم و هر روز هزاران آدم به این مرحله می رسن و قبل از من میلیارد ها نفر  به این مرحله رسیده اند.(تا حالا فکر کردی از 2.5میلیون سال پیش که اولین انسان به وجود اومد تا امروز چند نفر به عنوان انسان روی این کره اومده ن و رفته ن؟!). به جایی رسیده م که آدم به اطراف نگاه می کنه و با سرگشتگی می پرسه:

Which way?

وقتی آدمی پا میشه می افته دنبال معنای زندگی شاید نشه به راحتی آرومش کرد مگر اینکه با دلایل قانع کننده ای معنایی آورد و این شعله رو کمی آروم کرد.

وقتی رشته دانشجویی م رو انتخاب می کردم نمی فهمیدم دارم چی کار می کنم و این تصمیمم چه عواقبی ممکنه داشته باشه. و حالا، وقتی دروس دانشگاه رو می خونم باز هم سوال های پیاپی از در و دیوار به سراغم میاد و دونه دونه باید جوابشونو بدم یا ردشون کنم تا خلاص شم. بمونم؟ برم؟ خودم؟ نسل بعد؟ بشریت؟

می نویسم در حالی که می دونم روزی به جایی که می خوام می رسم. اما، پس چرا می نویسم در حالی که قلباً دوست ندارم از این موضوع بنویسم و تنها میل به نوشتن منو به اینجا کشوند؟ می نویسم چون میخوام ثبت کنم که کجا بوده م. می دونم دیر یا زود این طوفان سهمگین رو -با بهایی سنگین- طی می کنم. می خوام اگه کسی از این جا رد شد و این دو خط رو خوند چیزی دستگیرش بشه. چه جوری ش رو خود داند!

به هر حال،

اگه روزی به جایی که من الان توش قرار دارم رسیدی

اگه روزی سوال هایی که از زندگی داشتی چندین برابر جواب ها بود

اگه دنبال معنای زندگی می گشتی و می خواستی پایه های یه زندگی باارزش رو بنا کنی

اگه درگیر طوفان های فکری پی در پی شدی

اگه انگیزه و هدف و همه چی ت گم شد تا زمانی که جواب سوال ها رو به دست بیاری

...

چیزی که می تونم بگم اینه که

صبر ، صبر ، صبر

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 20:18  توسط shoa  | 

رفتار بعضی آدما رقت انگیزه واقعاً احساس آدمو به درد میاره. آخه چرا؟ چرا این جوری می کنی؟ مگه چه هیزم تری بهت فروخته ند؟

این مطلبو سوای شوخی می گم. بعضیا واقعاً رقت بارن. یه عمری با کینه و نفرت و قهر و کناره جویی زندگی می کنن و به اصطلاح از خر شیطون پائین نمیان آخرش که به سن پنجاه شصت می رسن کم کم -بعضیاشون- شروع می کنن به فهم این که چه ...ی کرده ن و پشیمونی می شه معنای لحظه لحظه زندگی شون. دست دوستیتو به طرفشون دراز می کنی پس می کشن. لبخند میزنی اخم می کنن. احوالپرسی می کنی ساکت می شن و غیره و غیره. آدمایی که با خودشونم مشکل دارن. از عالم و آدم طلبکارن و خودشونو به واسطه چهار خط کتابی که خوندن و دوتا کلاس که رفته ن علامه دهر می دونن و بقیه دانشگاه نرفته ها رو احمق هایی فرض می کنن که مثل خوک زندگی می کنن و دارن با ندونم کاریشون حق این دانشگاه رفته ها و آکادمیک ها رو ضایع می کنن.

این گروه واقعاً رقت بارن و آدم اگه کسی از این جور آدم می بینه باید باهاشون مدارا کنه و به همین راحتی ولشون نکنه تو این دنیای بزرگ که ممکنه هر آن گرگی پیدا بشه و بخوردشون. این گروه شاید خودشون ندونن چه مصیبتی داره بهشون وارد می شه و شاید هم بدونن و کاری از دستشون برنیاد. جداً می گم! آدم بعضی وقتا مشکلو می بینه اما هیچ کاری از دستش برنمیاد و این عذابی الیم به حساب میاد. باید تو که می دونی اون چه مشکلی داره مراقبش باشی و تنهاش نناری. اما یه موضوعی دیگه هم هست که خیلی بی اهمیت نیست. اونم اینه که قبل از دست به کار شدن باید از صحت عقل و شعور خودت اطمینان حاصل کنی. ایشالا که عیبی نداره اما اگه عیب از تو باشه کارو خراب تر می کنی و زندگی اونا و خودتو رقت بار تر. این لطیفه رو واسه تائید مطلب می گم:

پسری به دکتری می ره می گه آقای دکتر داداشم دیوونه شده فکر می کنه مرغ شده! دکتر می گه خب چرا نمی بریش دکتری پلیسی جایی. پسره جواب می ده آخه تخم مرغ ها رو لازم دارم!! خب این بابا اول خودش باید بستری شه و بعد اون یکی.

چرا این مطلبو گفتم؟ اصلاً به من دانشجوی حسابداری این حرفا چه؟

اولاً که حسابداری بودن رشته من به این معنا نیست که باید تو زمینه های دیگه هویج باشم و کمتر از اون! تازه بعضیا تو همین حسابداری م هویجن از جمله نگارنده.

ثانیاً که این مطلبو گفتم به سه دلیل؛

اول این که این بحث تو زندگی ما آدما داره رفته رفته زیاد میشه و رفتارهای انسانی به زعم عده ای کمرنگ تر شده و منم باهاشون موافقم و خودمم متهم.

دوم این که تحقیقی دارم درمورد سلامت روانی دانشجوهای دانشگاه و این که ماها کلاً سالمیم اصلاً؟ این تحقیق واقعاً جالبه واسه م.

سوم این که، سوم اینکه... سومی رو یادم رفت.

یه جمله بگم و این مطلب رو به پایان ببرم که از اتاق فرمان اشاره می کنن کم کم به پایان برنامه نزدیک می شم:

 

نیکی کن،‌

شاید...

شاید فردایی...

.....

شاید فردایی نباشد....!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 21:48  توسط shoa  | 

زندگی همچون یک خانه شلوغ و پراثاث و درهم و برهم است و تو در آن غرق.
این تابلو را به دیوار می زنی، آن قالیچه را جلوی پلکان می اندازی، راهرو را جارو می زنی، مبل ها به هم ریخته است، هنوز اتاق پذیرایی را گردگیری نکرده ای، مهمان ها دارند می رسند و هنوز لباس عوض نکرده ای. در آشپرخانه واویلاست و هنوز کارهایت مانده است. یکی از مهمان ها که الان می آید نکته بین و بهانه گیر و حسود است و چهارچشمی همه چیز را می پاید. از این اتاق به آن اتاق سر می کشی، از حیاط به توی هال می پری، از پله ها به طبقه بالا می روی، برمی گردی، پرده و قالی و سماور و میوه و گل و سفره و چای و شربت و شیرینی و میوه و حسن و حسین و  مهین و شهین... . غرقه در همین کشمکش ها و گرفتاری ها و مشغولیات و خیالاتی و می روی و می آیی و می دوی و می پری که ناگهان، سر پیچ  پلکان جلویت آینه است،
از آن رد مشو!‌ لحظه ای همه چیز را رها کن، خودت را خلاص کن، بایست و با خودت روبرو شو،‌ نگاهش کن، خوب نگاهش کن، او را می شناسی؟ دقیقاً وراندازش کن، کوشش کن درست بشناسی اش، درست بجایش آوری، درست فکر کن، ببین این همان است که می خواستی باشی؟ اگر نه پس چه کسی و چه کاری فوری تر و مهمتر از این که همه این مشغله های سرسام آور و پوچ و روزمره و  تکراری و زودگذر و تقلیدی و بی دوام و بی قیمت را از دستت و دوشت بریزی و به او بپردازی؟ او را درست کنی! فرصت کم است، مگر عمر آدمی چند هزار سال است؟
چه زود هم می گذرد! مثل صفحات کتابی که باد ورق می زند. آن هم کتاب کوچکی که پنجاه شصت صفحه بیشتر ندارد. تازه چقدرش مانده است؟ جلد دومی هم ندارد. هر صفحه ای هم که ورق می خورد باد می برد!


در پی آن نوشته شد:

  1. از "با مخاطب های آشنا"، دکتر علی شریعتی، چاپ ‌۱۳۵۶، درود بر آقا و خانم منصوری بابت کتاب
  2. می خواستم شروع کنم و مطالب خودم رو بذارم این جا. با خودم فکر کردم دیدم اگه الان بخوام چیزی بذارم همه ش می شه در مورد خودم و بدی های جامعه ام و چیزی نه چندان فراتر. در حدی نیستم که بخوام الان چیزی بنویسم. انگار در حد پارسال پیرار سال خودمم نیستم حتی. بهتره نقل قول کنم از بزرگانی که دوست می دارم. از کسانی که شاید در سال های بعد که نوشتن من به طور جدی شروع شد بشه شباهت هایی بین نوشته هام با آثار این بزرگان یافت. فعلاً تمرین...  بازی اصلی برای بعد...
  3. این مطلب با اوضاع این روزها و این ماه ها و بیست و یک سالگی من خیلی جوره. روزهایی که به طور اساسی دنبال خودمم..
  4. از شاگرد اول رشته ام توی دانشکده که کنار من تو کتابخونه نشسته بود و داشت واسه کنکور مطالعه می کرد پرسیدم : "به رشته ات علاقه داری؟ " جواب ناامیدکننده ش فرض استاد من و خود من رو در این باره تقویت کرد:  "۹۹.۹۹٪ این مردم نمی دونن دارن چی کار می کنن"
  5. به امید زندگی با چشم های باز.
  6. عجب هفته ای بود این هفته ای که رفت.
  7. امیدوارم با این پی نوشت کوتاه! گند نزده باشم به مطلب اصلی.
  8. نه، انگار نزدم.
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 15:36  توسط shoa  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 18:18  توسط shoa  | 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::

..اگه خوب بودن به سادگی خوب نبودن بود، خوب ها این قدر کم نبودند..

::::::::::::::::::::::::::::::::::

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 8:47  توسط shoa 

گفت با زنجیر، در زندان شبی دیوانه ای

عاقلان پیداست، کز دیوانگان ترسیده اند

من بدین زنجیر ارزیدم که بستندم به پای

کاش می پرسید کس، کایشان به چند ارزیده اند

دوش، سنگی چند پنهان کردم اندر آستین

ای عجب! آن سنگها را هم ز من دزدیده اند

سنگ می دزدند از دیوانه با این عقل و رای

مبحثِ فهمیدنی ها را چنین فهمیده اند

عاقلان با این کیاست، عقل دوراندیش را

در ترازوی چو من دیوانه ای سنجیده اند

از برای دیدن من، بارها گشتند جمع

عاقلند آری، چو من دیوانه کمتر دیده اند

جمله را دیوانه نامیدم، چو بگشودند در

گر بدست، ایشان بدین نامم چرا نامیده اند

کرده اند از بیهشی بر خواندنِ من خنده ها

خویشتن بر هر مکان و هر گذر رقصیده اند

من یکی آیینه ام کاندر من این دیوانگان

خویشتن را دیده و بر خویشتن خندیده اند

آب صاف از جوی نوشیدم، مرا خواندند پست

گرچه خود، خون یتیم و پیرزن نوشیده اند

خالی از عقلند، سرهایی که سنگ ما شکست

این گناه از سنگ بود، از من چرا رنجیده اند

به که از من باز بستانند و زحمت کم کنند

غیر از این زنجیر، گر چیزی به من بخشیده اند

سنگ در دامن نهندم تا دراندازم به خلق

ریسمان خویش را با دستِ من تابیده اند

هیچ پرسش را نخواهم گفت زین ساعت جواب

زانکه از من خیره و بیهوده بس پرسیده اند

چوبدستی را نهفتم دوش زیر بوریا

از سحر تا شامگاهان از پی اش گردیده اند

ما نمی پوشیم عیب خویش، اما دیگران

عیبها دارند و از ما جمله را پوشیده اند

ننگها دیدیم اندر دفتر و طومارشان

دفتر و طومار ما را زان سبب پیچیده اند

ما سبکباریم، از لغزیدنِ ما چاره نیست

عاقلان با این گران سنگی چرا لغزیده اند؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 9:32  توسط shoa 

در حالی به سالروز تولدم رسیدم که در پایان دو دهه از -احتمالاً- هفت دهه حضوری که تو این دنیا خواهم داشت، دچار اساسی ترین و بزرگ ترین چالش فکری شده م. دو ماهه همه چیز رو زیر یک "؟" برده م. نتایج خوبی دارم از این کار میگیرم. روانشناس ها اسم این دوران رو "دوران ناآسودگی" می ذارن که البته در آینده آسودگی واقعی به همراه خواهد داشت.

به هر حال،

۳۶۵ روز گذشت...

و یک جمله تکراری اما هشدار دهنده: خیلی زود گذشت...!

۴ ساعت دیگه به دنیا میام.

 چه حادثه ای...!


پارسال  آرزوهایی داشتم. حالا به اونا چيزي اضافه می کنم:

مطمئن باش

 و،

خواهش می کنم،

 برو!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 14:0  توسط shoa  |