باران
عاشق که باشد
برایش فرقی نمیکند
که زمین را خوب "بنامند" یا بد
او میبارد، و عاشقانه
پیشانی زمین را، بوسه باران میکند.
::
نوروز بر شما مبارک باد.
سبز باشید.
::
ای بزرگوار !
ای دارنده بزرگترین و مقدسترین آرمانها در تمام تاریخ زندگانی بشری !
ای الگو !
ای امام !
ای پیشوا !
از قیام ات،
از ایمان و عشق و اعتقادات الهی ات،
راستش را بگویم؟
هیچ نفهمیده ایم!
هیچ نفهمیده ایم
به جز
غذا دادن و غذا گرفتن
به جز
اندیشمندانه سخن راندن و سفیهانه عمل کردن
هیچ نفهمیده ایم
به جز
در طبل حماقت خود،
یک ضرب و دو ضرب و سه ضرب، کوبیدن !
برادرم می گوید:
"حالا هزار و چهارصد سال پیش یک چیزی شده، ولش کنید دیگر، ... ها!"
آری، این است آنچه ما با تو کرده ایم. این است نتیجه رفتار ما با تو و حماسه تو:
بدون انکه بفهمیم ات،
بی آنکه شیعگی کنیم و راه تو را ادامه دهیم (مشایعت کنیم)،
بی آنکه ظالم را بشناسیم، و به ظلم در حق خودمان پایان دهیم،
به اشتباه به این نتیجه میرسیم.
آااه... .
ما درنیافته ایم تو را.
نخوانده ایم تو را.
تو و همراهان تو را.
دوستدارت نبوده ایم.
و اگر بودیم، این وضع و روزمان نبود.
به زمین و زمان می پیچیم.
به همه چیز و همه کس اعتراض می کنیم،
به جز اولین و نزدیک ترین ظالم در زندگی مان: خودمان!
آیا جز این است ؟
آیا جز این است؟
که ما حر را درنیافتیم؟
که از ابوالفضل (درود خدا بر او باد)،
به جز یک دارنده هیبتی عظیم و پولادین، چیزی در ذهنمان نیست؟
آیا غیر از این است؟
که روح او را که به وسعت هستی است، ندیده ایم و درنیافته ایم؟
کور ایم ما
کر ایم ما
چشمانمان را بسته ایم بر حقیقت وجودی تو و همراهان آزاده تو
گوشمان را کر کرده ایم بر ندای "لااقل آزاده باشید" تو
و دهانمان را باز کرده ایم و فریاد می زنیم: یااا حسیییین! و اشک میریزیم
یا اشک نمیریزیم و زیر لب غرولند میکنیم که : "بس کنید دیگر!"
آشک میریزیم،
با یادآوری آن صحنه های احساسی و هندی، که برایمان تصویر کرده اند
ولی اشک نمیریزیم
بر حقارت خودمان نسبت به تو
تو، که اول خود را شناختی و سپس او را
و در آخر عدالت و ظلم را
شوریدی بر ظلم در درون
در درون صالح بودی به تمام
و خواستی در بیرون هم صلح و عدل برپا شود
و ظلم و جور رسوا شود
و رسوا کردی و به نتیجه رساندی
و نشان دادی هفتاد و دو می تواند برای همیشه بر سه هزار، پیروز باشد
به شرط آنکه
عشقش الهی باشد،
پاک باشد، خالص باشد،
ناب باشد
ولی ما،
یزید را هم حتی نفهمیده ایم.
نمی دانیم ویژگیهای او چیست. تا بتوانیم یزید زمانمان را درست تشخیص دهیم.
اشک میریزیم
بدون آن که
ذره ای به حقیقت تو دست یافته باشیم
از روح ظلم ستیز و پلیدی ستیز تو درس گرفته باشیم
از عشق تو
ای خون خدا !
خوابیم ما !
کمکمان کن، بیدار شویم،
زشت است. جلوی خدا آبرویمان بیش از این نرود.
ای خون خدا ...
............................
-
سلام !
-
وسط مطالعه م، خودش اومد. من فقط ویراستاری کردم تا جایی که بلد بودم.
- لطفاً نقدش کنید. خودم فعلاً نظری ندارم.
-
سبز باشید.

مجلس است و مجلس شادیِ عزیزی است و نه، عزیزانی. یکی از میزبانانم و میهمان های بسیاری دارم. با هر یک، نوازشی درخور. سلامی، دستی، لبخندی، خوش آمدی، سپاسی، آرزوی نیکی... . مجلس شادی است و لبخند به بالاترین اندازه بر لب ها نقش می بندد، انگار که میهمانان از غم های روزمره فارغ اند. خوشحالم و شادمان؛ که آن ها را در چنین حالتی نظاره گرم. لبخندهای از ته دل، رضایت تمام، در مجلسی که پایه اش را مهر کسانی گذارده، که کوچکترین کینه ای به دل، و کوتاه ترین ریایی به چهره ندارند. صفاست و زیبایی. صداقت و سادگی. همه، آراسته به قلب هایی پاک. دلهره های قلب معصوم میزبان، از آن که چیزی کم و کسر نیاید. آرزو و تلاش چند خانواده، تا رضایت میهمانان فراهم شود.
همه یکی اند و همه برای هم، در حالتی یکپارچه در آمده اند. قلب ها به هم نزدیک شده اند. هدیه ها با قلبی پر از عشق تقدیم می شوند.
یگانه ام. حالا یگانه ام. حالا با ابدیت یگانه ام. و این حس را شکرگزارم. لبخند دیگری لبخند من است و لبخند من، لبخند دیگری. رقص من او را سرمست می کند و رقص او، مرا. هر حرکت من قلب او را تکان می دهد و هر حرکت او، آنِ مرا با سکون بیگانه می کند.
حالا، همه یگانه ایم. حالا به وحدت نزدیک تر شده ایم. حالا، دیوارهای بین ما برچیده شده اند.
حالا، همه یگانه ایم.
در فضا معلقی، انگار هیچ کس نیست، تو هستی و یک دنیا سکوت. تو هستی و تو، با خودت! انگار زمان مفهومی ندارد. از قید و بند هر چه هست رها شده ای.
چه قدر سبک، چه قدر راحت.. میتوانی حس کنی هوا را نفس هایت را.. میتوانی حس کنی گرمی دستانت را و عبور خون غلیظ از رگهای کوچک دستانت، که ارام و لطیف ضربه میزنند و تو همراه میشوی با این سرود، سرود سرتاسر امیخته با هستی و نفوذ ارام و عمیق این سرود که زمزمه میشود.
چه عالی وجودی خالی نفس هایی آزاد درون یک عمق وسیع، سیر در دنیای هیچ ها...! از این سو به ان سو افق ها... روشن، کران ها... بی انتها، تو فقط کافی است بروی،غرق شوی و با سکوت یکی شوی.
انگار هوای ناب مستقیم وارد ریه هایت میشود و تو بی اختیار، براحتی، به سادگی .. قلبت را آرام میکنی، قلبت ارام میشود تسخیر می شود، و با تو هم سو و هم نوا میشود.. با وجود معلقت رها می شود اوج میگیرد، دیگر از خود بی خود شدن معنا ندارد. تو خودت هستی بی خود نشده ای! سکوت مافوق تصورت بیداد میکند و آرامشی... و آرامشی که انگار در فوج عظیم ابر هستی و تکه های ابر را گاز میزنی...! افکارت پیچ نخورده اند...! افکارت گم شده اند...!
...............
** نوشته شده توسط یک دوست
فرقي نمي كنه.
كه كدوم پيش قدم بشين.
مهم اينه كه،
رابطه تون از بين نره، نپاشه.
رابطه تون از شما، هر يك به تنهايي، مهمتره.
و اين رابطه از اون رابطه هاست كه...
كه ارزش داره آدم پيش قدم بشه
كه غرورش رو زير پا بگذاره.
مهم نيست،
جداً مهم نيست،
مهم نيست اول كدوم يكي بگه ببخشید بگه دوستت دارم.
مهم اينه كه،
رابطه زنده بمونه
كه رابطه رشد كنه.
آره، اينه كه اهميت داره.
قلبم تند تند می زند... فکر می کنم: دارم کار درستی انجام می دهم...؟
پاسخ نمی آید یا اگر هم می آید نمی رسد محو می شود بین آن همه فکر دیگر گم می شود...
قلبم تند و تند می زند... صدایش را می شنوم... از خودم می پرسم: ادامه دهم یا نه؟
باز هم جوابی به قلبم نمی رسد...
قلبم تند و تند می زند...
دلم تنگ می شود... بالا و پایین می شوم... با خودم فکر می کنم: نکند به ابتذال کشیده شوم؟ نکند نفهمیده و ندیده صحنه را ترک کنم؟ نکند چیزی اضافه نکنم؟ نکند هدر دهم؟
قلبم همچنان تند و تند می زند... ضربه های محکمی که به سینه ام می کوبد... انگار که می خواهد سوراخش کند...
من فکر می کنم و قلبم تندتند می زند و من فکر می کنم و قلبم تندتند می زند... "نکند دست خالی برگردم؟ نکند باری از دوشی برندارم؟ نکند...؟ "
در ناامیدی و تردید ادامه می دهم...
نگاهم تیره و تار... قلبم زار و بیمار...
ناگاه نوری می آید... پایین می آید و مرا در آغوش اما نمی گیرد... پایین می آید... نمی دانم از بالا می آید یا از جایی دیگر اما می بینیم که پایین می آید... جلوی من جمع می شود... نگاهش می کنم... جمع می شود و هیبت لبی خندان به خود می گیرد... جلوی دیدگان من این طور می شود... نگاهش می کنم... نگاهم می کند... تغییر حالت می دهد... به یاد کارتون بارباباپا می افتم که تغییر حالت می داد... در اندیشه ی کارتونم و قلبم تند و تند می زند و ذهنم پریشان... که شکل چشمی به خود می گیرد که عشق از مژگانش می چکد... به خود می آیم... به چشم نگاه می کنم... قلبم از سرعتش می کاهد... سینه ام نفس راحتی می کشد... افکارم همچو تابی که در شهربازی بعد از چندین چرخش به حالت اول بر می گردد، از دویدن صرف نظر می کند... صدای نفس نفس قلبم و افکارم را می شنوم... گویی دیگر نیازی به دویدن و ضربه زدن نیست... همه چیز در چند لحظه آرام می شود... نفس راحتی می کشم... منتظرم تا نور با من حرفی بزند تغییر شکلی دهد... صدایش در نمی آید اما... به یک چشم به هم زدن باز به شکل لبی در می آید... لب جمع می شود... انگار که اماده ی بوسه دادن باشد... همین طور است، به سمت من می آید... گمان می کنم بر لبانم خواهد نشست... چشمانم را می بندم... و لبانم را آماده می کنم... همه چیز انگار ایستاده... انگار این لحظه یکی از آن هایی است که به ابدیت راه دارد... این دگر من نیستم من نیستم... احساس بی وزنی می کنم... منتظر نور هستم تا به سطحی از بدنم که از پیش آماده ش کردم برسد... چشمانم بسته است... قلبم به آرامی نفس های گل شقایق می زند... افکارم همچو آهوانی که به شکار نرسیده اند، در چراگاه اندیشه ام آرام آرام پرسه می زنند... لحظه پشت لحظه می گذرد... انتظار ادامه دارد... که سرانجام حس میکنم ورود بوسه را... به وجودم می آید اما نه از دروازه ای که پیش بینی کرده بودم... قلبم، جایی است که پذیرای نور است... بوسه را می زند و من آن را در عین بی وزنی حس می کنم... پر از شور می شوم... صدایی نیست... صدای هیچ چیز نیست... نه صدای تپش قلب من نه افکارم نه بوسه نه تیک تیک ساعت و نه صدای ظرف شستن مادر... سکوت حکمفرماست و جز آن نیست...
که ناگاه حکومت سکوت با صدایی به پایان می رسد... یقین دارم اگر قفل سکوت شکسته نمی شد من به حکمرانی ابدی اش رضایت می دادم... شیرین است این لحظه... پر از خوشی و آرامش و لطافت و نور است این لحظه... چیزی می شنوم... می شنوم اما... آنچنان مست کلام می شوم... که متوجه رفتن نور نمیشوم... شاید هرگز نرفته باشد... شاید با من بود در کنار من... اما گفت و دیگر نبود... اما وقتی گفت، من پر بودم از همه آن خواستنی ها و دیگر تهی نگشتم ازشان... بوسه که بود باز هم تغییر شکل داد... قلبم را با رطوبت لب هایش تنها گذاشت... به جلو می رود و روبرویم می ایستد... "چشمانت را باز کن" می گوید... باز می کنم در حالی که نه می خندم نه می ترسم نه افتخار میکنم... در درون اما طعم خوشی دارد این لحظه... به وضوح می بینم تمام ذرات نور را... تمام ذراتی که به شکل دستی در آمده اند را... دستی که انگشت اشاره اش به جایی اشاره می کند: من، تمامیت من، تمامیت وجودی من... یک کلام می گوید، می گوید و بعد چشمانم بسته می شود و نمی بینم مسیر رفتنش را... کلامش را اما، تا زنده ام به خاطر خواهم داشت... کلامش را، وقتی به تمامیت من اشاره می کرد... آن چه مرا زیر و رو کرد... آن چه مرا شفا داد... آن چه مرا زنده کرد... آن چه مرا در برابر هر پلیدی تسخیر ناپذیر کرد... آن چه بوسه ای شد جاودان در قلب و روح من... آن چه چراغی شد بی خاموشی، در دل من... آن چه ریسمانی شد بین من و او، که ظهورش به حضوری ابدی تبدیل شد... آن چه شنیدم این بود:
.....
به آن چه به تو ارزانی کرده ایم...
به ویژه خودت، به ویژه خودت، به ویژه خودت
با تمام وجود
عشق بورز، عشق بورز، عشق بورز
.....
.............................
پی نوشت:
شاید نشه ساده متنو درک کرد، شاید.
مطلب رو با حداقل ویراستاری به این جا آورده م.
طی تایپ مطلب خودم در فضای اون قرار گرفتم و تایپ کردن واسه م شبیه نواختن پیانو شده بود.
مطلب از عمق زیادی برخورداره، به طوری که متعلق به خودم نمی دونمش.
گاه
می گیرد آن قدر دلم
که هیچ سوت زدنی
هیچ موسیقی گوش دادنی
هیچ پیامک دادنی
هیچ ماه نگاه کردنی
هیچ "یاد من کن" سرودنی
هیچ نیایش کردنی
هیچ عاشقانه خواندنی
هیچ لبخند کودکانه نگاه کردنی
هیچ ادا در آوردن جلوی آینه ای
هیچ هیچ هیچ...
هیچ یک نمی تواند
قباحت
و سفاهت اطراف مرا
محو کند
یا لااقل
کمرنگ کند
هیچ یک نمی تواند
این در و دیوار به هم ریخته را
از روی سرم بردارد
و این بغض گرفته در گلویم را
که دلش به حال "شرافت و انسانیت" می سوزد،
از ترکیدن بازدارد
..
فقط نوشتن
شاید قدری التیام بخش باشد
